از اوین با عشق

ready+for+start+8.jpg

صدای خشک باز وبسته شدن صندوق پست خالی،  دو چیز را به ذهن من می آورد.  صدای کشیدن گلنگدن کلاشینکف وقتی سربازها به سوی مردم معترض شلیک می کردند  وصدای بازوبسته شدن دریچه کوچک درآهنی سلول شماره ۲۵ بند ۲۰۹ زندان اوین، وقتی زندانبان سرک میکشید ومی گفت که کس دیگری درتوالت بند است. یعنی زندانی هنوز بایدازفشارمثانه مثل ماربه خود می پیچید.

آن روزکه نامه اداره پست لاهه را درصندوق یافتم، صدای بسته شدن در آهنگی دیگر داشت. نامه ای که انتظار ودلهره مرا برای رسیدن یک جعبه جادویی ازایران پایان می داد انگارصدای خشک درصندوق پست راهم خوش آهنگ کرده بود. انگارکوک سازی زنگ زده و کهنه رابه آوایی نوو شادی بخش چرخانده باشند. پایکوبان به سوی اداره پست رفتم.

---------------------------

جعبه به چشم من بزرگترازآن آمد  که انتظارش را داشتم. شاید بزرگترازقاره ای که شش سالی بود به اجباردرآن می زیستم ، شاید  کوچکترازسلولهای انفرادی زندان اوین .

جعبه درآغوشم جای نمی گرفت. به ناچاربه آغوش جعبه خزیدم وهمچون بوآیی رقصان به سوی جایی که خانه من نبودونیست، خزیدم.

به یاد نمی آورم که چگونه پله های چهارطبقه را بالا رفتم، اما به یاد می آورم که چگونه به سختی خودرا از آغوش جعبه بیرون کشیدم.  بیدرنگ در جعبه را باز کردم وکارهای دستی زنان این سالها را، این آزادگان محبوس در«بندعمومی زنان زندان اوین» را یکی یکی بیرون کشیدم.

 پرنده، پرواز...! عروسک، کوچک، بزرگ...!  کیف پرپولک، بی پولک...! زیراندازچل تکه، رومیزی بورودری...!

 نه! نه! فقط اینها نبود. انگار یک جهان آسمان برای پرواز پرنده کوچک صلح. انگار شعر قشنگ آزادی.  انگار آغوشی باز برای مادرانگی های بزرگ وکوچک. انگار دامن دامن زنانگی، پرآذین وبی آذین.  انگار آرزوی داشتن خانه ای امن برای زندگی برروی آن زیرانداز چل تکه!

غرق تماشای جان و جهانی که در آنها بود، در دم قصد آن کردم که دست سازهای رنگارنگ این بندیان عاشق را همچون پرده ای ازتاریخ جنبش زنان ایران با دیگرانی ازهمه رنگ به تماشا بنشینم. حالیا گاه برآورده شدن آن نیت است!

منصوره شجاعی

لاهه:سپتامبر ۲۰۱۷

Sarvenaz Ja